رقیب خوب

وقتی برای کاری ، رقیب پیدا می شود ، چند کار می توان انجام داد :

·         می توان بیخیال رقیب شد و به همان کار ادامه داد .

·         می توان بیخیال بازار شد و کار دیگری را انتخاب کرد .

·         می توان با انواع روش های ناجوانمردانه ، رقیب را از پا در آورد !

·         و می توان با برنامه ریزی بهتر و قدرت بیشتری به کار ادامه داد .

 

داشتن رقیب خوب ، همیشه یکی از عوامل پیشرفت سازمان ها بوده .

وقتی اپراتور های دوم و سوم تلفن همراه به بازار آمدند ، اپراتور اول مخابراتی کشور ، خدمات بهتری را ارائه داد .

وقتی بانک های خصوصی ایجاد شدند و خدمات بهتری را با احترام بیشتری به مشتریانشان ارائه دادند ، بانک های دولتی هم در روند ها و برخورد هایشان تجدید نظر کردند و بهتر شدند .

در سازمان های خصوصی هم وقتی یک رقیب خوب پیدا می شود ، آنها مجبور می شوند خدمات بهتری ارائه دهند .

منظور من از رقیب خوب ، رقیبی است که اصول کار را بداند و رعایت کند . با برنامه باشد و بتوان او را یک خطر جدی به حساب آورد !

از رقیب خوب نباید ترسید ، باید قوی تر شد . و به قول معروف ، چیزی که تو را نکشد ، قوی تر می کند !

فرق مدیر و رهبر


در پنجمین مجمع جهانی مدیریت ، یکی از سخنرانان از اصول رهبری سخن می گفت .

اینکه 4 بخش اصلی دارد :

1.       آموزش دادن

2.       دادن اطلاعات

3.       الهام بخشی و تشویق

4.       انجام دادن

 

فرض کنید می خواهید به فرزندتان دوچرخه سواری بیاموزید .

شما دو راه دارید ، می توانید مدیر باشید و به سبک مدیران این کار را انجام دهید و یا می توانید ره بر باشید و در نقش یک مربی خوب و دوست داشتنی ظاهر شوید .

مراحل اولیه اش مشترک است ... شما ابتدا آموزش می دهید . از اصول اولیه دوچرخه سواری می گویید و راه سواری گرفتن از دوچرخه را به فرزندتان می آموزید .

اگر مدیر باشید ، به فرزندتان می گویید برو سوار شو . او این کار را می کند و احتمالاً زمین می خورد . پس شما بر می گردید و از اول اصول و روش ها را به او می گویید و گوشزد می کنید که من همه تذکرات لازم را به تو داده ام . پس باید بتوانی به خوبی دوچرخه سواری کنی !

فرزندتان دوباره سوار می شود و احتمالاً باز هم به زمین می خورد و این داستان ادامه پیدا می کند !

ولی در سبک رهبری ، شما فرزندتان را به دوچرخه سواری تشویق می کنید و در او انگیزه این کار را ایجاد می کنید . او سوار می شود و زمین می خورد . ولی شما این بار باز هم به سراغ اصول اولیه نمی روید . شما او را تنها می گذارید تا خودش سعی کند و بلاخره یاد بگیرد که چگونه دوچرخه سواری کند .

 

یکی از فرق های مدیران با رهبران در اینست که مدیران فقط چارچوب ها و قوانین را می بینند و فرصت امتحان کردن و پیشرفت شخصی را از پرسنل شان می گیرند ولی رهبران بعد از آنکه آموزش هایشان را به خوبی بیان کردند و پس از اینکه خواسته شان را به طور شفاف از کارمندشان بیان داشتند ، آنها را تنها می گذارند تا خودشان راه خودشان را پیدا کنند و موفق شوند .

بیاموزیم که به جای مدیر خوب بودن ، ره بر خوبی باشیم .

2. Guide Them

3. Let them Try

1. Tell them Directive

4. leave them alone

 

شرایط و نحوه دریافت یارانه کتاب بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی همزمان با برگزاری بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران جهت تسهیل در امر توزیع یارانه خرید کتاب در سراسر کشور برای دانشجویان و طلاب دستور العمل زیر را ابلاغ کرد.

مطلب کامل را در این سایت ببینید  http://tibf.net/

حتما یه خیری درش هست ...!

یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه میگفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.

خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله ادم خوار میفته. ادمخوارها میبندنش به درخت و میخواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.

اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو ازاد میکنن.

پادشاه یاد دوستش میفته و میره از زندان درش میاره و ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو میخوردن... دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و... . میگه من اگر زندان نمیرفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم ادمخوارها منو که میخوردن!

بازاریابی سنتی کارا



     
دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته
 
بود و دیگری الله... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو
 
نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند.
  
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب
 
دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله چیزی نمی دهد. رفت
  
جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.

 
پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست
  
نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که
  
باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.
 
گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب
 
و گفت: هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟
 
 .
.
.
.
.
.
.
.

 
* مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید،!!!

من خوشحالم که خودم هستم


من خوشحالم که خودم هستم

زیرا من شبیه تو نیستم

تو هم خوشحال باش که خودت هستی

چون اصلا ً شبیه من نیستی

برای همین است که ما می توانیم با هم دوست باشیم

و چه خوب است دوستی دو انسان  مثل ما

که اصلا ً شبیه هم نیستند

اما همدیگر را دوست دارند!

                                                *شل سیلور استاین

هزینه ها در حسابداری صنعتی


طبقه بندی هزینه ها چگونه است

هزینه ها در حسابداری صنعتی از دیدگاههای متفاوتی طبقه بندی شده اند. به شکل زیر که خلاصه طبقه بندی هزینه ها را نشان می دهد توجه کنید تا در ادامه آنها را به صورت کلی تر بررسی نمائیم.

ادامه نوشته

استخدام مهندس صنایع

http://ieclub.ir/newforum/index.php?/forum/337/